پنجشنبه 22 تیر ماه سال 1385
بگذار که در تو و با تو بمیرم...!

 

  

بیم آن ندارم که روزی عاشقت شوم

بیم آن ندارم که کسی تو را از من بگیرد

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند

خورشید مهر تو را پنهان کند

و برگ های طلایی دوستی را بر خاک اندازد

تو خود را از من مگیر

تو در من زاده شدی، تو در من پدید آمدی

و با تو امید پدید آمد

تو بمن لبخند زدی و روزهای جهان بمن لبخند زدند

رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشوده است

و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاریست

صبح از لبان تو سر می زند

و خورشید از نگاه تو

تو در میان من و تقدیر دریچه ای:

دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان

تو خود را از من مگیر

من در تو و با تو زاده شدم

بگذار که در تو و با تو بمیرم

Click to view full size image

 

وقتی چشمانم غم تمام دنیا را به مهمانی فرا میخواند تو نیز با رفتنت این ضیافت را با شکوهتر میکنی

 


جمعه 16 تیر ماه سال 1385
دستم بگیر...!

 

 

دستم بگیر

دستان من سراسر شب تو را در بر خواهند گرفت

نیازمند دستان نوازشگر توام که مرا در آغوش گیرند امشب

دستان مهربانت را به من بده تا درهای بهشت باز شوند

دستان تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

من آن دست ها را میخواهم

آن دستان نوازشگرو مهربان را

تنها تو آن را داری

دستانی که همه شب مرا در آغوش بفشارند

مرا ببوس با آن لبان مخملی ات

تا همه عشقی که دارم به تو ارزانی کنم

اینک تو کجایی؟

از تاریکی به در آ

دستم بگیر

می خواهمت

دستان تو پل عبور من از بی تو زیستن است!

 

Click to view full size image


سه شنبه 13 تیر ماه سال 1385
عکس

 

 

 

 

Click to view full size image

 

 

Click to view full size image

 

 

Click to view full size image

 

 

 

 

 

 


شنبه 10 تیر ماه سال 1385
برای خداحافظی خیلی دیر است...!

 

 

فکر می کردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای

که دور دور رفته ای

و اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم

و اشکهای خداحافظی را

برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

تو را سهم تمام رویاهایم کردم

انصاف نبود...!

تو که می دانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم

پس چرا زودتر از تکیه تکیه شدنم

جوابم نکردی...؟؟

چرا...؟؟؟؟

برای خداحافظی خیلی دیر است...!

خیلی دیر...!

 

 


چهارشنبه 7 تیر ماه سال 1385
چه ساده ...!

 

چه ساده

چه ساده یگانه شدیم

چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم...!

بی آنکه دیده باشمت یا حتی

شنیدنی در کار باش

بی آنکه...!

نمیدانم

مانده ام از این همه دوری و این همه احساس

مانده ام از کجای این بی سو آمدی

دیگر هیچ نمیدانم

جز اینکه

هر چه از دلم می خروشد و از نگاهم می تراود

عشق است و عاطفه

آنچه آرام و بی صدا بذرش را در دلم پاشیدی...!

می دانم .... می دانم .... می دانم که می خندی به عاشقانه های من اما بخند...!

بگذار سهم ساده من هم همین خنده های تو باشد...

 

 

 

http://babolonline.persiangig.com/image/Picture/love.swf


پنجشنبه 1 تیر ماه سال 1385
منو گذاشت و رفت...!

  

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با ما چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

که او هرگز شکستم را نفهمید

اگه چه تا ته دنیا صدا کرد

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

menu

تیر 1387

ش

ی

د

س

چ

پ

ج

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

 

 

 

 

آرشیو

بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
و خاصیت عشق اینست
کسی نیست،
بیا
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
بیا
ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
بیا
آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا
با من بیکس تنها شده بمان
بیا
.......




شناسنامه کامل من...

counter

تعداد بازدیدکنندگان : 23406


LinK BoXes

c

power by


همه چی داره تو بگو چی نداره