دوشنبه 23 مرداد ماه سال 1385
امید..!

 

  

     چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید

------------------------------------------------------------------

 

 

 

شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی

می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

 ------------------------------------------------------------------

 

شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها  دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود

ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت

------------------------------------------------------------------

شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه

زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق

بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد

------------------------------------------------------------------

ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا

آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس

  ------------------------------------------------------------------

 شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن

امـــید هستم

 ------------------------------------------------------------------

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد 

 ------------------------------------------------------------------

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود

 ------------------------------------------------------------------

هر یک از ما در این صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در  خود

زنده نگه داریم

 

 

آری...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...!

 


دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385
...!

 

چه عذاب بزرگی است
وقتی که من تمام تنهایی را به دوش می کشم
و سخت ترین لحظه های انتظار را

با شکیبایی خود قسمت می کنم
.
آرزوی محالی ست

درک دستهای تو
از انتهای تنهایی ستاره های چیده شده
و سفره های خالی احساس
که مهربانی سایه ها رنگینش کرده است
تو حتی
از فکر این عذاب هم عاجزی

و من هر روز
تحلیل می روم

 


یکشنبه 8 مرداد ماه سال 1385
دلم برای کسی تنگ است ...!

 

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد

دلم برای کسی تنگ است

دلش برای دلم می سوخت که همچو کودک معصومی

ومهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی . . .

 

 

دگر کافی است...!

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

menu

تیر 1387

ش

ی

د

س

چ

پ

ج

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

 

 

 

 

آرشیو

بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
و خاصیت عشق اینست
کسی نیست،
بیا
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
بیا
ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
بیا
آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا
با من بیکس تنها شده بمان
بیا
.......




شناسنامه کامل من...

counter

تعداد بازدیدکنندگان : 23414


LinK BoXes

c

power by


همه چی داره تو بگو چی نداره