آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 22 تیر ماه سال 1386
دلم برای  کودکی ام تنگ شده...!

 

دلم برای سادگی های کودکی ام تنگ شده...!

برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم

برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال می گذاشتم

لحظه ای بعد بی هیچ فکروخیال مبهم خواب رامهمان چشمهای بی گناهم می کردم

و تا صبح رویا ها ی سفیدوآبی می دیدم

دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده...!

بر ای خواندن شعرها وکتا بها ی یکی بود یکی نبود

دلم تنگ شده برای رهاشدن

درآغوش خواستنی پدرونوازشهای گرم مادر

دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتندخبرهای خوب می آورد

دلم برای حس وحال ناب کود کی

وآرزوهای بی ریایش تنگ شده....!!!

 

 


دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
...!

 

به عیادت صمیمیّت در بیمارستان دل رفتم...!


بر روی در نوشته بود خطر مرگ...


مبتلا به میکروب غربت...


از پشت شیشه نگاهش کردم چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود...


دانستم که روز وداع نزدیک است...


مُشتهایش را باز نمود...


کف دستش قطره های اشکم بود که روزی به او بخشیدم...


به چشمهایم دست کشیدم خشک بودند...!

 

 

.


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

menu

تیر 1387

ش

ی

د

س

چ

پ

ج

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

26

27

28

29

30

31

 

 

 

 

آرشیو

بیاتابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
و خاصیت عشق اینست
کسی نیست،
بیا
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
بیا
ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
بیا
آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا
با من بیکس تنها شده بمان
بیا
.......




شناسنامه کامل من...

counter

تعداد بازدیدکنندگان : 23434


LinK BoXes

c

power by


همه چی داره تو بگو چی نداره