|
به عیادت صمیمیّت در بیمارستان دل رفتم...!
بر روی در نوشته بود خطر مرگ...
مبتلا به میکروب غربت...
از پشت شیشه نگاهش کردم چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود...
دانستم که روز وداع نزدیک است...
مُشتهایش را باز نمود...
کف دستش قطره های اشکم بود که روزی به او بخشیدم...
به چشمهایم دست کشیدم خشک بودند...!
. |