X
تبلیغات
رایتل

گنجشک و خدا...!  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1386 در ساعت 05:23 ب.ظ

 

  

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ،

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد

و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
:

"
با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .

" گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی .

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی
.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

..

..

hspace=0

.. 

یعنی همیشه خدا صلاح بنده هاش رو میخواد....؟؟!!!!؟

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس