چه ساده
چه ساده یگانه شدیم
چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم...!
بی آنکه دیده باشمت یا حتی
شنیدنی در کار باش
بی آنکه...!نمیدانم
مانده ام از این همه دوری و این همه احساس
مانده ام از کجای این بی سو آمدی
دیگر هیچ نمیدانم
جز اینکه
هر چه از دلم می خروشد و از نگاهم می تراود
عشق است و عاطفه
آنچه آرام و بی صدا بذرش را در دلم پاشیدی...!
می دانم .... می دانم .... می دانم که می خندی به عاشقانه های من اما بخند...!
بگذار سهم ساده من هم همین خنده های تو باشد...
من نمیدونم کی این وبلاگ رو به من معرفی کرد چون دوست نداره من بدونم کی هست ولی از اینجا ازش تشکر میکنم .
و امیدوارم در آینده هرکسی که میخواد با رضوان باشه قدر این همه احساسات رو بدونه و ساده ازش نگذره .
این فالنامه آخر هم خیلی باحال بود.
خلاصه رضوان موفق باشی .
نظر لطفت....
امشب که رخ از لاله بر افروخته ام
در آتش می،خرمن غم سوختـه ام
تـا نـوگـل مـن ،نـام جـدایـی نـبرد
بـا بـوسه دهـان تـنگ او دوخته ام