|
و آن روز که چشمانم او را دید ، آن روز پنداشتم خوب و صبور وآرام و انسان خواهد بود .
اما به غلط ،افسوس نمی دانستم که احساسیست که باید بگذرد.
باید می گذشت ،اما نرفت.
اما همان روزکه روح و احساس حقیر خود را در بند نگاه وشخصیتش احساس کردم دل وقلبم هم رفت و دیگر
برنگشت.
گر چه نداشتمش ولی وجود حقیر توان گریز از او نداشت .
وهمان روز پنداشتم که با او دیگر بغضی نخواهم داشت ونه آهی خواهد بود ونه اشکی.
افسوس که ندانستم باز هم احساسم همان تنگ مایه ی حقیر به مانند جویی است که خواهد رفت و بازگشتی بر این نیست.
آن روز ندانستم که با هم باشیم تنهایی ام ر ا پر نخواهد کرد و من تنها تر از دیروز ها خواهم بود.
ولی اینک خوب می دانم که هستم من اسیر ی در ،نگارنده ای در حبس ،نا امیدی گریان و بغض آلود و محروم ز هر بود ونبود خویش گشته ام و قلب
پر احساسم خشکید و شکست .
قلبی که یخ زد ، دستانی که می لرزد ، چشمانی پر از اشک و گلویی پر از بغض در دست زمانه هدیه ی او خواهد بود .
افسوس!!!
چه ناعادلانه به عقب رفتم و واماندم .
کاش همان روز می دانستم ،
کاش آن روز می دانستم چیزی که در این دنیا مدفون گشته است کمی سخاوت و مهربانیست .
کاش میدانستم که نامردی در همگان است .
استثنایی وجود نخواهد داشت .
کاش می دانستم انچه فراوان است نامردی و نا عدلیست .
ولی افسوس که ندانستم .
 |