قلبم محکوم شد به شکستن ... غرورم محکوم شد به خرد شدن ...
احساسم محکوم شد به بازی گرفته شدن ... دلم محکوم شد به تیر خوردن ...
چشمانم محکوم شدند به باریدن ... خاطراتم محکوم شدند به فراموش شدن ...
و اما عشقت محکوم شد که اسیر بشود در میان قطره قطره خونم ... در میان جای جای قلبم ...و در میان تکه تکه های قلب تکه تکه ام
بگو از کجا آمده ای
که چنین بی قرار می درخشی؟
این همه آفتاب در نگاه تو چه می کند؟
بگو از کجا آمده ای؟
تا برای همیشه
چشم به آن سو بدوزم
شب شد " خورشید رفت
افتاب گردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو می کند
ناگهان ستازه چشمک زد
آفتاب گردان سرش را به زیر انداخت
گلها خیانت نمی کنند