دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد
دلم برای کسی تنگ است
دلش برای دلم می سوخت
که همچو کودک معصومیومهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی
. . .
دگر کافی است...!
بیم آن ندارم که روزی عاشقت شوم
بیم آن ندارم که کسی تو را از من بگیرد
بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری
بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند
خورشید مهر تو را پنهان کند
و برگ های طلایی دوستی را بر خاک اندازد
تو خود را از من مگیر
تو در من زاده شدی، تو در من پدید آمدی
و با تو امید پدید آمد
تو بمن لبخند زدی و روزهای جهان بمن لبخند زدند
رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشوده است
و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاریست
صبح از لبان تو سر می زند
و خورشید از نگاه تو
تو در میان من و تقدیر دریچه ای:
دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان
تو خود را از من مگیر
من در تو و با تو زاده شدم
بگذار که در تو و با تو بمیرم
وقتی چشمانم غم تمام دنیا را به مهمانی فرا میخواند تو نیز با رفتنت این ضیافت را با شکوهتر میکنی
دستم بگیر
دستان من سراسر شب تو را در بر خواهند گرفت
نیازمند دستان نوازشگر توام که مرا در آغوش گیرند امشب
دستان مهربانت را به من بده تا درهای بهشت باز شوند
دستان تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
من آن دست ها را میخواهم
آن دستان نوازشگرو مهربان را
تنها تو آن را داری
دستانی که همه شب مرا در آغوش بفشارند
مرا ببوس با آن لبان مخملی ات
تا همه عشقی که دارم به تو ارزانی کنم
اینک تو کجایی؟
از تاریکی به در آ
دستم بگیر
می خواهمت
دستان تو پل عبور من از بی تو زیستن است
!