فکر می کردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای
که دور دور رفته ای
و اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم
و اشکهای خداحافظی را
برای رسیدن به تو
پا پیش گذاشتم
خودم را قسمت کردم
تو را سهم تمام رویاهایم کردم
انصاف نبود...!
تو که می دانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم
پس چرا زودتر از تکیه تکیه شدنم
جوابم نکردی...؟؟
چرا...؟؟؟؟
برای خداحافظی خیلی دیر است...!
خیلی دیر...!
چه ساده
چه ساده یگانه شدیم
چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم...!
بی آنکه دیده باشمت یا حتی
شنیدنی در کار باش
بی آنکه...!نمیدانم
مانده ام از این همه دوری و این همه احساس
مانده ام از کجای این بی سو آمدی
دیگر هیچ نمیدانم
جز اینکه
هر چه از دلم می خروشد و از نگاهم می تراود
عشق است و عاطفه
آنچه آرام و بی صدا بذرش را در دلم پاشیدی...!
می دانم .... می دانم .... می دانم که می خندی به عاشقانه های من اما بخند...!
بگذار سهم ساده من هم همین خنده های تو باشد...